
یک شب سرد زمستان, انزمان که مردمان شهر نور و دانایی در بسترهای سبز خواب خویش به تماشای بهار رفته بودند, اهریمن سیاه نادانی زمین
سبزشان را به اسارت سیاهی ها برد .چراغ روشن دانایی گم شد,ابرهای باران در آسمان خاکستری زمین عقیم گشتند و دیگر هرگز باران نبارید .مردمان مسخ شده ,لبها بی لبخند ,قلبها تهی,دیدگان بی مهر,خبر از خش...کسالی چندین ساله می داد. رویش علفهای زرد هرز,سبزی زمین را از یاد برد.دیگر کسی به سبزی,به نور نیندیشید.گوسفندان گرسنه در مراتع خشک شده می مردند و از پوزه ی کفتارهای پیر خون جاری بود. مردمان گرسنه و رنجور,برهوت خشک و خالی زمین را به دنبال یافتن چراغ روشن دانایی چنگ میزدند.اما تنها عایدشان زخم انگشتان خون آلود بود وبس. باران نمی بارید,آسمان خشمگین,زمین در حال فروپاشیدن تنها بزرگ اهریمن تاریکی بر تخت نادانی فرمان می راند. مردمان اهریمنی با زنان تاریکی همبستر می گشتند و نوزادان گناه زاده می شدند. زمین برای مردمان مسخ شده,تنگ تر و تنگ تر می گشت و بدین سان سالهای بس دراز گذشت...دیگر کسی به نور نمی اندیشید,دیگر کسی بهار و سبزه را به خاطر نداشت.گویی همه در همان زمستان سرد_یورش_اهریمن زندگی را از یاد برده بودند.اما یک شب بناگهان در آسمان تاریک شب آذرخشی درخشید,طوفانی سهمگین آغاز شد و ابرهای عقیم,باران را بیاد آوردند .هیاهویی بپا خاستچه کسی چراغ دانایی را از دل تاریکی بدر آورد؟هیچکس نمی دانست و بدنبال پاسخ هم نبود,مهم خورشید بود که سحر می آمد تا مرگ تاریکی را به تماشا بنشیند. زان پس دوباره نور بر تاریکی چیره گشت. زنان روشنایی بر بستر خورشید نوزادان دانایی را به دنیا آوردند زمین دوباره سبز شد باران دوباره بارید,لبها آماده درود به یکدیگر.زمین رنگ آشتی گرفت و صدای کودکان خورشید که از درون چشمه های نور به گوش می رسید.من دیگر به چاه سیاهی فرو نخواهم رفت ,نگهبان نور می شوم و پاسدار دانایی.بیشتر بخوانید

شاید که اعتیاد به بودن
ومصرف مداوم مسکن ها
امیال پاک وساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره نا مسکون
تبعید کرده اند.
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
و آن کسی که نیمه من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من در آیینه می دیدمش
که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود
وناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم...
دنبالش میگشتم پیدا کردم!!!!!!!!!
آره٬خیلی وقت بود که دنبال یه دفتر خاطرات و چند تا دونه عکس میگشتم .
بعد از مردنم٬ نمی دونم چه اتفاقی افتاد حداقل تا چند وقت سرگردون بودم ٬ اخه زندگی تو این دنیا هم
همچین راحت نیست .
به هر ترتیب دیروز دفتر خاطراتم رو پیدا کردم
دست خواهر کوچکترم بود که حالا دیگه از من بزرگتر
چون من وقتی مردم فقط نوزده سالم بود .
و همه میراث من از دنیا یه دفتر خاطرات کهنه...
خیلی از دوستها از من میخواهند که بیشتر از خودم بنویسم
اگه شما هم دوست داریید کامنت بزارید تا...
گل سرخ كه زخمهاي مسيح بود سرخ است
وبه سوي نور فرياد ميزند :
ببين چگونه بر ريشه خويشتن ايستاده ام...

در فرآسوی زمین
کآندر آنجا نه چراغ خورشید
ونه فواره سرد باران٬ 
نتوانند که بازش یابند.
ودر آن تاریکی ٬
حتم دارم
(پریان زمزمه کردند مرا اندر گوش)
باز دیوانه گلی خواهد رست٬
که من آن را ز چراغ خورشید
وز فواره سرد باران
دوست تر خواهم داشت.
ودر این جا
ورطه هائل قحط و طاعون
قلبها را همه در خاک کنید!
تا در این تیرگی یخ زده بی آهنگ
همه این شعر پریشیده بی قانون را تکرار کنند:
ـ((جز گل یخ همه گلها کورند))
(ع.دستغیب)
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسای دیگری باشد
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
نزدیکتر بیا
وگوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش میشود
چون های های نوای خاموش من
در هو هوی قبیله اندام من
((فروغ))
آه اي صداي زنداني
آيا شكوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟
آه اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها...
(فروغ آيه هاي زميني)
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود

About Me